نوک کوه ایستاده ام. عقابی بالای سرم در حال پرواز است. می خواهم فریاد بکشم. دهانم را باز می کنم. آنقدر باز که عقاب تمام درونم را می بیند. به سوی من هجوم می آورد. لبانم سنگین شده ، نمی توانم دهانم را ببندم. عقاب منقارش را در حلقومم فرو میکند. قلبم را میکند. قلبم را در چنگالهاش گرفته می برد... با دهان باز نظاره اش می کنم... از چند متر آنطرف تر به زمین نزدیک می شود... در حال سقوط است... می افتد... قلبم زمین را می شکافد و عقاب را با خود به اعماق نیستی می برد... سبکترم اکنون بی اینکه فریادی کشیده باشم بی اینکه نیاز به فریاد کشیدن داشته باشم سبکتر از چند ثانیه قبل به خانه بر می گردم...
+ نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 22:32 توسط آبان |
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 1:41 توسط خاکستری |
تیله ها ساکت اند و بی حرکت، کودک تیله باز مرد شده می نشیند کنار رود کدر، بی پناه است ،هرزه گرد شده فکر آن روز های بی خبریست، کودکی با قواعد سرخود شیطنت های کودکی شیرین، که ته روزمرگی گم شد فکر روزی که به کتاب و کلاس،از ته دل زبان درازی کرد عصر آن روز با ((پریسا))یش، بستنی خورد و تیله بازی کرد یاد آن روزها که نقاشی، شکل یک روستای کوچک بود کودکی و درختی و رودی، قایقی که رفیق کودک بود *** تیله ها ساکت و اند و بی حرکت، کودک تیله باز پیر شده تکیه بر صندلی قلم در دست، در خم صفحه ها اسیر شده می پرد توی حوض کودکی اش، خرد و خالی و لا ابالی و مست ولی از این شنای بی پروا، گونه هایش فقط کمی خیس است می جهد از ورای خویش و هنوز، گیر کرده در این اتاق نمور روزها، روزهای پایا نیست ، روزهایی فقط به شکل عبور سوی چشم شکاری اش پر زد ، روزهای بهاری اش پر زد خنده اش مرد روی قوس دهان ، یار دامن اناری اش پرزد می نشیندکنار دیواری ، که به یک قاب عکس لم داده آه! امروز توی کوچه ی ما،روی دیوار، کاغذی رنگین آگهی میدهد که مرده کسی،((کودک تیله باز پیر))همین!
+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 0:16 توسط آبان |
پر از خط و خطایم. منم گاهی گدایم. خرم٬ انم٬ نفهم و بدزبانم. بابا! منم آخه انسانم! چی می خواین از جون من؟ ببین حال نزارم. بیا اینم همش...باقیه خنده هایم ه ه ه ه٬ هق هق....
+ نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 18:11 توسط خاکستری |