تبليغاتX
زندگی یک میلیاردیم ثانیه ای

یه ترانه ی ناتموم که هول هولکی توی یه جلسه شعر هفتگی سر همش کردم، هم کامل نیس،                      هم اشکال داره. امیدوارم یه روز کامل شده و تصحیح شده شو بزنم تو بلاگ:

 

اونقده خسته ام که روی کاناپه مردم             شیکمم کوچیک شده، زیادی غصه خوردم

اونقده خسته ام که چشام شدن 200 تا        می تونم بخوابم از الان تا عصر فردا

بوی گند جورابو می کشم تو وجودم              تاحالا هیچ وقت اینجوری کسل نبودم

اما باید واسه امشب خودمو بسازم               شام امشب میشه سوژه واسه شعرتازه م

باید این ریخت و قیافه رو صفایی بدم             با یه تیغ ژیلت و یه دوش، میشم خودم

میخوام امشب تو قرارمون کارستون کنم        تموم دلخوریاتو درب و داغون کنم

میخوام امشب بچه شم مث شب اولی        میخوام امشب مال تو باشم، امشب، ولی

ولی من هنوز غذای ظهرمم نخوردم             اونقده خسته ام که روی کاناپه مردم

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 23:31 توسط آبان |


نوک کوه ایستاده ام.

 

عقابی بالای سرم در حال پرواز است.

 

می خواهم فریاد بکشم.

 

دهانم را باز می کنم.

 

آنقدر باز که عقاب تمام درونم را می بیند.

 

به سوی من هجوم می آورد.

 

لبانم سنگین شده ،

 

نمی توانم دهانم را ببندم.

 

عقاب منقارش را در حلقومم فرو میکند.

 

قلبم را میکند.

 

قلبم را در چنگالهاش گرفته

 

می برد...

 

با دهان باز نظاره اش می کنم...

 

از چند متر آنطرف تر به زمین نزدیک می شود...

 

در حال سقوط است...

 

می افتد...

 

قلبم زمین را می شکافد و عقاب را با خود به اعماق نیستی می برد...

 

سبکترم اکنون

 

بی اینکه فریادی کشیده باشم

 

بی اینکه  نیاز به فریاد کشیدن داشته باشم

 

سبکتر از چند ثانیه قبل

 

به خانه بر می گردم...

 

+ نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 22:32 توسط آبان |


داشتم نوشته هامو مرور می کردم که به این مطلب بر خوردم . دیدم که عنوانش الان چقدر برام معنا پیدا کرده. پس تصمیم گرفتم بذارمش تو بلاگ
 
خیلی وقت پیش ها
 
چه نیاز است مرا دود و دم غمزده ی شهر کثیف
که در این سبز بلندای خنک می نشینم بر ابر
می دوم من بر باد
بی خود از خود می شوم
به می آلود دمی از خمر مه آلود هوا
می گدازد دلکم سوز ساز چوپان
می کشاند به رهش تن من
بوی موی خوبان
می فرودم از ابر
می نشینم بر تنگش
نیوش می دارم گوش
می رباید هوشم قصه های مه و نوش
در همان مستی ها و از پی رندی ها
می فشارد به تنش تن بی پرده ی من
می ستاند ز لبم
بوسکی بی پروا
و به ناگه، می شود ناپیدا آن رخ بی همتا
می گدازد دلکم سوز ساز چوپان
می دهم جان بر باد می دوم در پی یار
می نمی یابم وی را ، می سپارم در یاد
به مه انبوهی راه لحظه ها را در یاب
می کشم من فریاد
می نگاشتن : من ، ما
روی این خاک سیاه
چه نیاز است مرا
چه نیاز است ما را

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 1:41 توسط خاکستری |


تیله ها ساکت اند و بی حرکت، کودک تیله باز مرد شده

می نشیند کنار رود کدر، بی پناه است ،هرزه گرد شده

 

فکر آن روز های بی خبریست،  کودکی با قواعد سرخود

شیطنت های کودکی شیرین،  که ته روزمرگی گم شد

 

فکر روزی که به کتاب و کلاس،از ته دل زبان درازی کرد 

عصر آن روز با ((پریسا))یش، بستنی خورد و تیله بازی کرد

 

یاد آن روزها که نقاشی، شکل یک روستای کوچک بود

کودکی و درختی و رودی، قایقی که رفیق کودک بود    

 

                               ***

 

تیله ها ساکت و اند و بی حرکت، کودک تیله باز پیر شده

تکیه بر صندلی قلم در دست، در خم صفحه ها اسیر شده

 

می پرد توی حوض کودکی اش، خرد و خالی و لا ابالی و مست  

ولی از این شنای بی پروا، گونه هایش فقط کمی خیس است

 

می جهد از ورای خویش و هنوز، گیر کرده در این اتاق نمور

روزها، روزهای پایا نیست ، روزهایی فقط به شکل عبور

 

سوی چشم شکاری اش پر زد ، روزهای بهاری اش پر زد

خنده اش مرد روی قوس دهان ، یار دامن اناری اش پرزد

 

می نشیندکنار دیواری ، که به یک قاب عکس لم داده

دختری توی عکس می خندد ،دختری با محبت و ساده

 

آه! امروز توی کوچه ی ما،روی دیوار، کاغذی رنگین

آگهی میدهد که مرده کسی،((کودک تیله باز پیر))همین!

+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 0:16 توسط آبان |