یه ترانه ی ناتموم که هول هولکی توی یه جلسه شعر هفتگی سر همش کردم، هم کامل نیس، هم اشکال داره. امیدوارم یه روز کامل شده و تصحیح شده شو بزنم تو بلاگ: اونقده خسته ام که روی کاناپه مردم شیکمم کوچیک شده، زیادی غصه خوردم اونقده خسته ام که چشام شدن 200 تا می تونم بخوابم از الان تا عصر فردا بوی گند جورابو می کشم تو وجودم تاحالا هیچ وقت اینجوری کسل نبودم اما باید واسه امشب خودمو بسازم شام امشب میشه سوژه واسه شعرتازه م باید این ریخت و قیافه رو صفایی بدم با یه تیغ ژیلت و یه دوش، میشم خودم میخوام امشب تو قرارمون کارستون کنم تموم دلخوریاتو درب و داغون کنم میخوام امشب بچه شم مث شب اولی میخوام امشب مال تو باشم، امشب، ولی ولی من هنوز غذای ظهرمم نخوردم اونقده خسته ام که روی کاناپه مردم
+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 23:31 توسط آبان |
نوک کوه ایستاده ام. عقابی بالای سرم در حال پرواز است. می خواهم فریاد بکشم. دهانم را باز می کنم. آنقدر باز که عقاب تمام درونم را می بیند. به سوی من هجوم می آورد. لبانم سنگین شده ، نمی توانم دهانم را ببندم. عقاب منقارش را در حلقومم فرو میکند. قلبم را میکند. قلبم را در چنگالهاش گرفته می برد... با دهان باز نظاره اش می کنم... از چند متر آنطرف تر به زمین نزدیک می شود... در حال سقوط است... می افتد... قلبم زمین را می شکافد و عقاب را با خود به اعماق نیستی می برد... سبکترم اکنون بی اینکه فریادی کشیده باشم بی اینکه نیاز به فریاد کشیدن داشته باشم سبکتر از چند ثانیه قبل به خانه بر می گردم...
+ نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 22:32 توسط آبان |
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 1:41 توسط خاکستری |
تیله ها ساکت اند و بی حرکت، کودک تیله باز مرد شده می نشیند کنار رود کدر، بی پناه است ،هرزه گرد شده فکر آن روز های بی خبریست، کودکی با قواعد سرخود شیطنت های کودکی شیرین، که ته روزمرگی گم شد فکر روزی که به کتاب و کلاس،از ته دل زبان درازی کرد عصر آن روز با ((پریسا))یش، بستنی خورد و تیله بازی کرد یاد آن روزها که نقاشی، شکل یک روستای کوچک بود کودکی و درختی و رودی، قایقی که رفیق کودک بود *** تیله ها ساکت و اند و بی حرکت، کودک تیله باز پیر شده تکیه بر صندلی قلم در دست، در خم صفحه ها اسیر شده می پرد توی حوض کودکی اش، خرد و خالی و لا ابالی و مست ولی از این شنای بی پروا، گونه هایش فقط کمی خیس است می جهد از ورای خویش و هنوز، گیر کرده در این اتاق نمور روزها، روزهای پایا نیست ، روزهایی فقط به شکل عبور سوی چشم شکاری اش پر زد ، روزهای بهاری اش پر زد خنده اش مرد روی قوس دهان ، یار دامن اناری اش پرزد می نشیندکنار دیواری ، که به یک قاب عکس لم داده آه! امروز توی کوچه ی ما،روی دیوار، کاغذی رنگین آگهی میدهد که مرده کسی،((کودک تیله باز پیر))همین!
+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 0:16 توسط آبان |