درود. اینم اون بلاگی که گفته بودم. آغازین پست این بلاگ یه مینی داستانه از خودم: روز داشت کش می آمد.عیدی های ته جیبم داشت ته می کشید. رویا توی رختخواب24 ساعته اش دراز کشیده بود وخمیازه می کشید. پدر می گفت نمی گذارد رویا بمیرد. پولهایش را جمع می کرد که او را به خارج ببرد. مادر داشت غذا می پخت و دوا می داد و گریه میکرد و غذا می پخت و دوا می داد و گریه می کرد و غذا می پخت و .... روز از بس کش آمده بود، شبها هم روشن شده بود. بستنی از بس گران بود، دلم برای عیدی گرفتن تنگ شده بود. رویا مرد از بس دوا خورد. من و پدر و مادر تنها بودیم و روزگار گرم تابستان میگاییدمان. پدر سفید کرده بود... مادر از فشار گرما چکه میکرد... زهوارمان در رفته بود... پدرم فقط به تنها پسرش می رسید... بستنی، تمام حقوق پدرم را خورد.
+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 13:34 توسط آبان |