تبليغاتX
زندگی یک میلیاردیم ثانیه ای -

داشتم نوشته هامو مرور می کردم که به این مطلب بر خوردم . دیدم که عنوانش الان چقدر برام معنا پیدا کرده. پس تصمیم گرفتم بذارمش تو بلاگ
 
خیلی وقت پیش ها
 
چه نیاز است مرا دود و دم غمزده ی شهر کثیف
که در این سبز بلندای خنک می نشینم بر ابر
می دوم من بر باد
بی خود از خود می شوم
به می آلود دمی از خمر مه آلود هوا
می گدازد دلکم سوز ساز چوپان
می کشاند به رهش تن من
بوی موی خوبان
می فرودم از ابر
می نشینم بر تنگش
نیوش می دارم گوش
می رباید هوشم قصه های مه و نوش
در همان مستی ها و از پی رندی ها
می فشارد به تنش تن بی پرده ی من
می ستاند ز لبم
بوسکی بی پروا
و به ناگه، می شود ناپیدا آن رخ بی همتا
می گدازد دلکم سوز ساز چوپان
می دهم جان بر باد می دوم در پی یار
می نمی یابم وی را ، می سپارم در یاد
به مه انبوهی راه لحظه ها را در یاب
می کشم من فریاد
می نگاشتن : من ، ما
روی این خاک سیاه
چه نیاز است مرا
چه نیاز است ما را

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 1:41 توسط خاکستری |