تبليغاتX
زندگی یک میلیاردیم ثانیه ای -

نوک کوه ایستاده ام.

 

عقابی بالای سرم در حال پرواز است.

 

می خواهم فریاد بکشم.

 

دهانم را باز می کنم.

 

آنقدر باز که عقاب تمام درونم را می بیند.

 

به سوی من هجوم می آورد.

 

لبانم سنگین شده ،

 

نمی توانم دهانم را ببندم.

 

عقاب منقارش را در حلقومم فرو میکند.

 

قلبم را میکند.

 

قلبم را در چنگالهاش گرفته

 

می برد...

 

با دهان باز نظاره اش می کنم...

 

از چند متر آنطرف تر به زمین نزدیک می شود...

 

در حال سقوط است...

 

می افتد...

 

قلبم زمین را می شکافد و عقاب را با خود به اعماق نیستی می برد...

 

سبکترم اکنون

 

بی اینکه فریادی کشیده باشم

 

بی اینکه  نیاز به فریاد کشیدن داشته باشم

 

سبکتر از چند ثانیه قبل

 

به خانه بر می گردم...

 

+ نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 22:32 توسط آبان |